هرگز اینهمه تلخ نبوده ام
و زخم هایم اینقدر عمیق ...
با آمیزه ای از حیرت واندوه محصور شده ام...
از هرم نفس هایت حالا
جز رایحه ای باریک چیزی بر جای نمانده است
و رد پای نگاهت
خط های پیشانی ام را پر رنگ تر می کند...
ثانیه ها به هر طرف که بچرخند
اوراد نبودنت را تکرار می کنند
و زردی شمعدانی های ایوان
سرخی دیروز گونه ها را از یاد می شویند
می خواهم خاطره ی آمدنت را
چون رشته مروارید های سیاه
بر پیکر حافظه ام بپیچم و
بازگردم به چند سالگی
تا تو را دوباره کبوتری سپید ببینم...
لیلا
هشتم شهریور هشتاد ونه
دو داستان
۶ سال قبل