خواب دیدم نگاهت از آینه سر می رود
و دندان هایم یکی یکی فرو می ریزند
آسمان چشم بر خستگی هایم می بندد
و ستاره های بالدار از شبم فرار می کنند.
وقتی دلت برای صدایم تنگ نمی شود
دهانم طعم باران می گیرد
و تصویر شکسته ام در آب صد تکه می شوند
بیدارم کن
این جا
منم
و آغوشی که سال هاست
امنیت را گم کرده است
لیلا
هشتم دی ماه نود
۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه
۱۳۹۰ دی ۶, سهشنبه
۱۳۹۰ آذر ۲۹, سهشنبه
پشت این پنجره
این قاب
نگاهم نگران دلتنگی های توست
که وعده هایت را
با گوش های اشتیاق می شنوم
و خنده های دروغین ات را
با لب های سرخ می بوسم.
برای سردی دستهایت
دستکش های دل تار بافته ام
و زیر تردید قدم هایت
گلیم های خوش نگار انداخته ام
این تن های بی سر و
این سینه های بی دل
که سوغات آورده ای
در صندوقچه ی یادم پنهان می کنم
و وانمود می کنم هنوز
در آغوش چشم های تو خوابیده ام
لیلا
آخرین روز پاییز نود
این قاب
نگاهم نگران دلتنگی های توست
که وعده هایت را
با گوش های اشتیاق می شنوم
و خنده های دروغین ات را
با لب های سرخ می بوسم.
برای سردی دستهایت
دستکش های دل تار بافته ام
و زیر تردید قدم هایت
گلیم های خوش نگار انداخته ام
این تن های بی سر و
این سینه های بی دل
که سوغات آورده ای
در صندوقچه ی یادم پنهان می کنم
و وانمود می کنم هنوز
در آغوش چشم های تو خوابیده ام
لیلا
آخرین روز پاییز نود
۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه
۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه
عاشق تر از آنم که پنهان کنی مرا
خیالت که می وزد بر چهار سوی بودنم
موهایم را تا ماه تاب می دهد
دستی از آن سوی خیال
خالی هوا را چنگ می زند
و رگ هایم از شعر و زندگی خالی می شوند
خاطرات را که وارونه می کنم
چشمهایت از قاب بیرون می افتند
وهجرت خنده هایت
دیوارحافظه ام را زخمی می کند
در این میانه ی غم ناک
گوشواره هایی که تنها یادگار های تواند
سنگینی لاله ها را پاره می کنند ...
لبریزاز سکوت
بر تیغ خواب رها می شود تنم
و خستگی را با خیال نوازش هایت فراموش می کنم.
لیلا
بیست و هفتم آذر ماه نود
خیالت که می وزد بر چهار سوی بودنم
موهایم را تا ماه تاب می دهد
دستی از آن سوی خیال
خالی هوا را چنگ می زند
و رگ هایم از شعر و زندگی خالی می شوند
خاطرات را که وارونه می کنم
چشمهایت از قاب بیرون می افتند
وهجرت خنده هایت
دیوارحافظه ام را زخمی می کند
در این میانه ی غم ناک
گوشواره هایی که تنها یادگار های تواند
سنگینی لاله ها را پاره می کنند ...
لبریزاز سکوت
بر تیغ خواب رها می شود تنم
و خستگی را با خیال نوازش هایت فراموش می کنم.
لیلا
بیست و هفتم آذر ماه نود
۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه
هیچ کس دیوانگی هایم را
به اندازه تو دوست نداشته است
خیال کن
جایی گوشه ی باغچه ی دلت
تنها نشسته ام
و از هزارتوی پریشانی ام
به پنجره ات سرک می کشم
وقتی لمس می کنی قلبم را
لبخندم در چشمانت وارونه می شود
و خط های مهربان پیشانی ات
سرگردانی ام را صبورانه راه می برند
من به آغوش تو بر می گردم
و هرگز هیچ کس مثل تو
خستگی هایم را خواب نمی کند
لیلا
بیست و دوم آذر نود
به اندازه تو دوست نداشته است
خیال کن
جایی گوشه ی باغچه ی دلت
تنها نشسته ام
و از هزارتوی پریشانی ام
به پنجره ات سرک می کشم
وقتی لمس می کنی قلبم را
لبخندم در چشمانت وارونه می شود
و خط های مهربان پیشانی ات
سرگردانی ام را صبورانه راه می برند
من به آغوش تو بر می گردم
و هرگز هیچ کس مثل تو
خستگی هایم را خواب نمی کند
لیلا
بیست و دوم آذر نود
۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه
۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)