مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن
آن سوی تاریکی
بر پهنه ی زندگی
آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و
باران سرود آفتاب را تکرار می کند...
راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید
و ماهتاب را در نگاهم زمزمه کرد
لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را
در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید
و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد
پنهان کن مرا
در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...
لیلا
فروردین 1389
دو داستان
۷ سال قبل
شاید برای یک شعر؛ تنها تعریفی که بتون کرد، این است که؛ این یک شعر است
پاسخ دادنحذفواااااااایییییییی لیلا جون این شعر ها از خود شماست؟وافعا در وصف زیباییشان نمیتوانم چیزی بگویم
پاسخ دادنحذفخوشحالم که وبلاگ شما را پیدا کردم
ثنا
ثنا جان
پاسخ دادنحذفممنون از محبت ات
نوشته ها از خود من است
با خم به پنجره ام سر بزن
با مهر
لیلا