۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

سفر را در من تمام کن
با کوله باری که از خواستن پر است
همه چیز در امتداد نبودنت
به اجزای درد متصل می شود
و بر پنهان ترین گوشه های شهر
صدای قدم های تو نازل می شود
من با خودم حرف می زنم و
آیه های شعر از دهان تو جاری می شوند
پشت این میز
در این اتاق
برای چند ساعت بیشتر عاشق بودن
برایت حرف می زنم
و با هر جمله
هر سطر
انگار تنها تر می شوم
روز به روز
ساعت به ساعت
بگو
چگونه خواهی فهمید
وقتی در آستان حضور پدیدار می شوی
دلم آواز می خواند و تنم بوی باران می گیرد
و من
با لالایی صدایت سال های بی خوابی را از یاد می برم ...

لیلا
سوم خرداد 1389

۱ نظر:

  1. آغاز سفر
    در امتداد بودن
    آن گوشه شهر
    تنهایی
    واژه
    وآیه های شعر
    از بهار عشق
    جاری

    لیلا جان این شعرت را خیلی خیلی دوست دارم. ممنون

    پاسخ دادنحذف

برایم بنویس