۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

در ستایش رنجی که عشق توست
آخرین جرعه ی اندوه از چشمم چکید !
باید به رد پای تو در قلبم سجده کنم
و خستگی های جدایی را هزار باره شکر گویم
باید گناه سال های بی تو خندیدن را
در رودهای دستان تو تطهیر کنم
و به طواف زیارتگاه تنت
هفتاد سال به سعی با سر بدوم...
مرا با نگاهت به آفتاب بدوز
و تلخی دیروزهایم را به باران بسپار
این اعتراف نیست
یک حقیقت ساده است
تمامی روزها شب بود و من
خوابگردی که با چراغ نگاه تو
ره به روزنه ی نور می برم
کاش از پشت این سطرهای گنگ
خیالم را خواب ببینی و
با آوازهای قلبم بیدار شوی...
از واژه های من تا چشم های تو
چندین افق فاصله است
که من این جا برای چشم هایت می نویسم و تو
آن جا صبوری مرا اندازه می کنی ...

لیلا
10 اردیبهشت 1389

۲ نظر:

  1. لیلا جان در افق عشق سفر کردم.
    مرسی

    پاسخ دادنحذف
  2. می گفت که بعد از این به خوابم بینی
    پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست

    پاسخ دادنحذف

برایم بنویس