۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

سفر را در من تمام کن
با کوله باری که از خواستن پر است
همه چیز در امتداد نبودنت
به اجزای درد متصل می شود
و بر پنهان ترین گوشه های شهر
صدای قدم های تو نازل می شود
من با خودم حرف می زنم و
آیه های شعر از دهان تو جاری می شوند
پشت این میز
در این اتاق
برای چند ساعت بیشتر عاشق بودن
برایت حرف می زنم
و با هر جمله
هر سطر
انگار تنها تر می شوم
روز به روز
ساعت به ساعت
بگو
چگونه خواهی فهمید
وقتی در آستان حضور پدیدار می شوی
دلم آواز می خواند و تنم بوی باران می گیرد
و من
با لالایی صدایت سال های بی خوابی را از یاد می برم ...

لیلا
سوم خرداد 1389

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

تو از جایی دور تر از خواب می گذری
و من سایه ات را
روی دیوار تنم نوازش می کنم ...

لیلا بهار 1389

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

مرا به نگاهت راهی نیست
و این بیهوده خواستن مدام
هستی ام را تباه می کند ...
نیازی نیست که دوستم داشته باشی
من از خیال بودنت لبریزم...
بعد از تو
عریانی ام را به آینه می بخشم
و قلبت را در سایه ی خواب در آغوش می گیرم
می ترسم تنها فصل اشتراکمان -عشق- را
به آب سپرده باشی
و دستانم در تاریکی چشم هایت بوی تنهایی بگیرند...

لیلا
اول خرداد هشتاد و نه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

عبور تو را تنها
کبوتر بلند اقبال قلبم دید وقتی
از آن سوی برج دوستی
به جانب آبی سفر میکردی و من
درکوچه های متروک آشنایی
بی خبر پرسه می زدم ...
گاهی خیال می کنم
تنها کنجکاوی قدیمی تو بود که
ما را به خیال عشق فریب داد و من
بی خبر ازهزار رنگی زمان
صدایم را در هیاهوی باد به خنده گم می کردم
ترس های تو بختک وار شیرینی رویا را
به کابوسی مبدل کرد که عاقبت
مهتاب شب های بودن را
سیاه مثل چشم های تو کرد...

لیلا
20 اردیبهشت 1389

۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

در ستایش رنجی که عشق توست
آخرین جرعه ی اندوه از چشمم چکید !
باید به رد پای تو در قلبم سجده کنم
و خستگی های جدایی را هزار باره شکر گویم
باید گناه سال های بی تو خندیدن را
در رودهای دستان تو تطهیر کنم
و به طواف زیارتگاه تنت
هفتاد سال به سعی با سر بدوم...
مرا با نگاهت به آفتاب بدوز
و تلخی دیروزهایم را به باران بسپار
این اعتراف نیست
یک حقیقت ساده است
تمامی روزها شب بود و من
خوابگردی که با چراغ نگاه تو
ره به روزنه ی نور می برم
کاش از پشت این سطرهای گنگ
خیالم را خواب ببینی و
با آوازهای قلبم بیدار شوی...
از واژه های من تا چشم های تو
چندین افق فاصله است
که من این جا برای چشم هایت می نویسم و تو
آن جا صبوری مرا اندازه می کنی ...

لیلا
10 اردیبهشت 1389

۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

این شعری ست برای تو
و تنها تو که
نوجوانی را به زنانگی ام پیوند می دهی و
نمی دانی چه غوغایی در دلم بر پا می کنی
انگار دوباره پانزده ساله ام و
شوقی غریب در جای جای بودنم شعله می کشد
در حضورت آسمان لاجوردی ترین رنگها یش را
به نگاهم می ریزد و آن قدر تو نزدیک می شوم که گویی
قلبت خانه ی من است...
می نوشمت با هر نگاه و
خنده های مکررم
از واژه های نا تمام تو جان می گیرند...
بودی همیشه و هستی هنوز
آن قدر که خواب هایم از صدای نفس های تو تعبیر می شوند
امروز پا به پای امید ها راه می روی و من
نفس زنان سایه سار مهرت را به دنبال می دوم
با من باش و از من
شعرم را بخوان و تا همیشه عاشقم باش...

لیلا
پنج اردیبهشت هشتاد ونه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

تکه هایم را چه بی رحمانه بر باد می دهی
می دانم
گریزت نیست...
چگونه می توان تک درختی غریب بود و
آغوش بر هیاهوی بهار گشود ؟
می دانم
چشم هایت را که می بندی
طرح کودکانه ی لبخند در چکاوک نگاهم را
به خاطر می آوری و
صدای مهربانت
سکوت سنگی فاصله هارا در هم می شکند ...
می دانم
با آن همه آسمان که در سینه پنهان داری
هراست نیست که سیاره ام
با هر تند بادی صد تکه می شود و تو
سرگردانی دستها را عجولانه در خاک فراموشی پنهان می کنی...

لیلا
سوم اردیبهشت 1389