بر آسمان شهرم پیغمبری ظهور کرده
که با شیطان هم خانه است
و آیات گمراهش را هر شب
بر حافظه ام زمزمه می کند
زنی به هیئت حوا
عریان تر از تمنای بهشت
سرگردان کوچه های من است
و رسالتش چیزی نیست
جز ارضای کنجکاوی ابلهانه ی مردان این دیار
قابیل های این شهر
قداره بند و عربده جو
آرزوی برادرانشان را گردن می زنند
و مریم ها با تنی رنجور
بکارت را در دخمه های تاریک
به چوب حراج می فروشند
سرد است شهر من
سرد
تاریک است روز من
تاریک
و تنها نگاه توست که
معصومیت را میهمان روزگارم می کند ...
لیلا
آذر هشتاد و نه
دو داستان
۶ سال قبل