۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

گرمای بودنت
و نسیمی از جنس نور
حادثه ای دلنشین است
که گیسوانم را می نوازد
دستی به پنجره ام می خورد
و نگاهت اتاقم را روشن می کند ...

لیلا
2 بهمن 1388

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

این روز ها کمتر می نویسم اما کمتر احساس نمی کنم
تنها دلیل ننوشتن شرایط خاص روحی ست که دارم ...
سال نو میلادی برایم حادثه ای زیبا را به ارمغان آورده ...
به زودی پنجره ام چراغان خواهد بود

لیلا

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

خیالت طعم عسل داشت و گرم بود مثل توتک
تو از آنسوی جنگل فراموشی آمدی و
آواز سینه سرخ های بی قرار را در گوشم خواندی
می خواستی خرگوش های سفید دستانت را
دوباره در کشتزار تنم آواره کنی و
هوس دویدن را در زانوان خسته ی تنهایی دیگر بار تازه کنی ...
این جا آسمان در نبود نگاهت آبی نیست و باران
کوچ همیشگی ات را در رودخانه بازوانم به طغیان می خواند
یادت همچو نسیم بر چهار سوی بودنم می وزد و
عطر آشنای دود و کلوچه را پیشکش ام می کند
تاب می خورم در جعد خرمایی موهایت و
هزاران آرزو انگشتانم را نوازش می کند
تکرار نامت دهانم را به نارنجستانی بدل می کند
که شکوفه هایش ذهن رویش باغها را مست می کند
و صدایت آوازی را به یاد می آورد که جایی
در تنهایی بادبادک ها آسمان را به بازی گرفته است
من در تو تبعید می شوم
و آن قدر از همه دور می شوم تا نگاهت را در آغوش بگیرم
با سایه ات برقصم
و در نبودنت زنده به گور شوم
تو در خیالم راه می روی
و من لب های دوری ات را در خواب می بوسم ....

لیلا
19 آذر 1388

۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

طلوع یا غروب
چه فرقی می کند وقتی آسمانم را
به تماشا ننشسته ای
چه خورشید باشم چه ماه
دور از نگاهت
سیاره ای متروک و سردم
که سال هاست از منظومه ی روشنی ها دور افتاده ام ...

لیلا
30 نوامبر 2009

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

نگاهم که می کنی
کهربایی می شوم
حادثه ای خلاف طبیعت روی می دهد
قلبم جایش را میان سینه گم می کند
و پوستم از حرارت این حضور چاک چاک می شود
دست هایم نیلوفری می شوند و
پلک هایم از خوشی می پرند
می خواهم این نگاه را قورت بدهم
تا هر چه بیشتر در من نفوذ کنی و
باران بودنت
از پیرهنم بگذرد
و تو را دررگ هایم غرق کند ...

لیلا
آذر ماه 1388

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

زنی که در شعر آب تنی می کند
هم آغوش واژه ها میشود
زمان را با افعال اندازه می گیرد
دل به قافیه می بندد
چکامه در دست در امتدا اوراق می دود
از شرح آنچه داستان زندگی ست هراسی ندارد
سرنوشت را به قصیده پیوند می زند
یاد گرفته هر چه از تنهایی چشیده به سطر ها بریزد
و از کاغذ به رویا سفر کند ...
از حالا تا همیشه بر آتش ناگفته ها می رقصد
و بر تاول نا شنیده ها چرخ می زند
خواب غزل می بیند
به روزگارمی خندد
از عشق می نویسد
زنی که در شعر آب تنی می کند چه خوشبخت است ...

لیلا
چهارم آذر ماه هشتاد و هشت

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

تمام سرودها را بر پلک هایت می نویسم
و هر چه از آیه های زمینی و اوراد ملکوتی
به یاد دارم در گوش ات زمزمه می کنم
بره های گمشده در برهوت دستانت را دوباره پیدا می کنم
و دریاها را بر آستان حضورت دو نیمه خواهم کرد
افسوس فاصله ای بین ماست
که نامی ندارد
و واژه ای شبیه عشق در قالبش نمی گنجد
درست مثل آمدن و دوباره رفتنت
نفس هایم را که در سینه حبس کرده ای
به صدایم باز گردان ...

لیلا
جمعه 29 آبان 88