طرح عصیانی دوست داشتن
در لحظه ای فراسوی هماغوشی
در زهدان حافظه ام شکل می گیرد...
عریان می شوم در برابرت
و رد جادویی چشم ها ی توست
که پیکرم را نقاشی می کند...
حس می کنم به هم پیمان نا مرئی ام خیانت می کنم
و حیثیت خانواده ای پر آبرو را بی شرمانه به تاراج می دهم
شرمم باد که پشیمان نیستم و
هر لحظه اراده کنی دوباره عاشقت می شوم...
پوستم از هجوم حسی از جنس جنون تاول می زند
و انگار دستهای تو از چهار سوی تنم
شکرانه تسبیح عشق را به سوی نور می چرخانند
می نشینی در برابرم - آینه در دست -
به خود می خوانی ام
و من از آفتاب دوباره لبریز می شوم ...
لیلا
جمعه هشتم آبان 1388
دو داستان
۶ سال قبل