دیگر هیچ پاییزی فصل ها را ورق نخواهد زد
روزها در نبودنت ته نشین تکرار می شوند
و سکوت می بارد بی امان بر ویرانی بودنم
داستان به ناگاه رفتنت
طولانی ترین شب سال را
به تماشای سپیده می برد
و حرف های ناگفته در دلم
بر تنهایی تربتت ستاره می شوند
می دانی خندیدن در غیابت آسان نیست
و خاطرات دیروز بودنت
اجزای درد را بر تنم می دوزند
در غریب ترین ستاره ی آفاق
رد چشم های تو پیداست
و رشته های دوستی
بعد از تو به آسانی پنبه می شوند
آفتاب یادت در دلم هرگز غروب نمی کند
که نگاهت از سرشاخه های نور سر می کشد
امشب به یاد تو فال می گیرم
و دانه های دلم را با یاد تو رنگین می کنم
لیلا
سی آذر 1389
دو داستان
۶ سال قبل